|
روزگاری جناب شیر میخواست با همسرش برود دوبی! و مدتی خوش بگذرانند و چند تا کنسرت مبتذل هم بروند! امّا با توجه به اینکه شیر است و سلطان جنگل، مجبور بود مسئولیت این امر خطیر را در مدّت سفر به کسی واگذار کند. نشست و فکر کرد و به این نتیجه رسید که خرگوش باهوشترین حیوان جنگل است و او را به عنوان جانشین موقت خودش انتخاب کرد. خرگوش پس از رسیدن به مقام سلطانی فوراً مشغول عیش و طرب و سوآپ و پاکسازی نیروهای غیرخودی از دربار شیر شد. و اوّلین کسی که لطف پادشاه جدید شاملش شد دشمن قدیمی خرگوش یعنی روباه بود! خرگوش دستور داد که روباه را احضار کنند.
روباه که خودش از آن پدرسوختهها بود فوری به جانب سلطان دوید، تعظیمی کرد و گفت: «قربان امری داشتید؟!» خرگوش نگاهی غضبآلوده به روباه کرد و گفت: «کُلات کو؟» روباه دستپاچه گفت: «قربان کدوم کلاه؟!» خرگوش در حالی که داشت نوشابهی شیشهایاش را میخورد گفت: «بزنیدش، بکشیدش،و...» فردای آن روز، صبح علیالطلوع، خرگوش بعد از خوردن صبحانهای مفصل دوباره روباه را احضار کرد. روباه زخمی گشاد گشاد خودش را به دربار رساند و با گریه گفت: «قربان با این بندهی حقیر امری داشتید؟!» خرگوش لبخندی زد و در حالی که داشت نوشابه میخورد گفت: «کلات کو؟!» روباه با التماس فریاد زد: «به خدا من هیچ وقت کلاه نداشتم! به خدا من نمیدونم ...» خرگوش با لبخندی عریضتر دستور داد: «بزنیدش، بکشیدش،و ...» چند روزی این ماجرا ادامه داشت و کم کم حیوانات جنگل ناراضی شدند و با تحریکات خارجی توسط روباه، دور هم جمع شدند و تصمیم گرفتند کمپینی تشکیل دهند و عریضهای بنویسند و امضاء جمع کنند. نامهای پرسوزوگداز به شیر نوشتند و همه امضاء کردند و برای شیر که در سواحل خلیج همیشه فارس مشغول آفتاب گرفتن بود فاکس کردند! متن نامه هم از این قرار بود که «بابا ما این روباه فلان فلان شده را میشناسیم و قبول داریم آدم پدرسوختهای است. اما خرگوش هم بهانهگیری الکی میکند و این بنده خدا جد اندر جد اصلاً کلاه نداشته که حالا خرگوش سراغش را از او میگیرد! تو را به خدا بیا در این قضیه پادرمیانی کن و روباه بدبخت را نجات بده.» شیر، شب فوراً آنلاین شد و با خرگوش چت کرد و گفت: «پدرسوخته! ما جنگل را نسپردیم دست تو که سر ماه آن را به باد بدهی! من هم از این روباه نسناس خوشم نمیآد و میخوام حالش رو بگیرم. اما هر چیزی راه و روشی دارد. این روباه بیچاره اصلا کلاه نداشته! اینجوری فقط اذهان عمومی را علیه ما تحریک میکنی. تو یک بهانهی خوب و منطقی از او گیر بیار. اونوقت هر بلایی خواستی سرش بیار!» خرگوش گفت: «چشم قربان! خیالتان راحت باشد قربان!» فردا صبح خرگوش روباه را احضار کرد. روباه با حالی نزار جلو آمد و گفت: «در خدمتم قربان.» خرگوش نگاهی به او کرد و گفت: «خوبی؟ امروز میخواستیم افتخار خرید نون همایونی را به شما بدهیم!» روباه با خوشحالی گفت: «چشم!» و دوید و هرچه نان یارانهای و غیریارانهای بود از بازار جمع کرد و در توبرهای ریخت و خدمت شاه آورد. خرگوش نگاه رذیلانهای به او کرد و گفت: «نون خریدی؟» روباه گفت: «بله قربان!» خرگوش گفت: «خب ما نون بربری میخواهیم.» روباه نان بربری از توبره درآورد و گفت: «بفرمایید!» خرگوش گفت: «نون تافتون!» روباه نان تافتونی درآورد و گفت: «بفرمایید!» خرگوش با کمی دلخوری گفت: «نون لواش!» روباه با لبخند نان لواشی را درآورد و گفت: «بفرمایید!» خرگوش با عصبانیت داد زد: «نون فرانسوی!» روباه با خوشحالی آن را هم از توبره درآورد و گفت: «بفرمایید!» خرگوش با کلافگی جیغ زد: «نان سنگک!» روباه باز هم دست توی توبره کرد و گفت: «بفرمایید!» ناگهان نگاه خرگوش تغییر کرد. لبخندی نیممتری صورتش را پوشاند و گفت: «حالا بحث نون رو بیخیال ... راستی کلات کو؟!!!»
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم شهریور ۱۳۹۲ساعت 14:22  توسط یک برنامه ساز
|
|